+ - x
 » از همین شاعر
1 افق روشن
2 میلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد
3 در میدان
4 صبر تلخ
5 سرود مردی که تنها راه می رود
6 تردید
7 از مرز انزوا
8 از نفرتی لبریز
9 مجال
10 مرگ نازلی

 » بیشتر بخوانید...
 یار از دل من خیر ندارد
 به تو سلام می کنم
 از دخول هر غری افسرده ای در کار من
 بت من ز در درآمد به مبارکی و شادی
 ای آنک اندر باغ جان آلاجقی برساختی
 ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست
 در طریق عشق خام افتاده ام
 زلزله
 ساقی فرخ رخ من جام چو گلنار بده *
 خامشی ناطقی مگر جانی

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

خُرد و خراب و خسته جوانیِ خود را پُشتِ سر نهاده ام
با عصای پیران و
وحشت از فردا و
نفرت از شما

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .





اکنون من در نیم شبانِ عمرِ خویشم
آن جا که ستاره یی نگاهِ مشتاقِ مرا انتظار می کشد...



در نیم شبانِ عمرِ خویش ام، سخنی بگو با من
زودآشنایِ دیر یافته!
تا آن ستاره اگر تویی،
سپیده دمان را من
به دوری و دیری
نفرین کنم.







با تو
آفتاب
در واپسین لحظاتِ روزِ یگانه
به ابدیت
لبخند می زند.
با تو یک علف و
همه جنگل ها
با تو یک گام و
راهی به ابدیت.



ای آفریده ی دستانِ واپسین!
با تو یک سکوت و
هزاران فریاد.



دستانِ من از نگاهِ تو سرشار است.
چراغِ رهگذری
شبِ تنبل را
از خوابِ غلیظِ سیاهش بیدار می کند
و باران
جوبارِ خشکیده را
در چمنِ سبز
سفر می دهد...



۱۳۳۵


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *