+ - x
 » از همین شاعر
1 بیمار
2 بودن
3 برخاستن
4 دیگر تنها نیستم
5 آواز شبانه برای کوچه ها
6 محاق
7 شعری که زندگیست
8 شبانه
9 به تو سلام می کنم
10 سرود ابراهیم در آتش

 » بیشتر بخوانید...
 دارم امید عاطفتی از جناب دوست
 آفتاب امروز بر شکل دگر تابان شدست
  کاکه کیست
 ای قصه بهشت ز کویت حکایتی
 معراج اوج رفعت ايوان صبحگاه
 ما به خرمنگاه جان بازآمدیم
 علی الله ای مسلمانان از آن هجران پرآتش
 نقش بند جان که جان ها جانب او مایلست
 خشم
 آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

خُرد و خراب و خسته جوانیِ خود را پُشتِ سر نهاده ام
با عصای پیران و
وحشت از فردا و
نفرت از شما

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .





اکنون من در نیم شبانِ عمرِ خویشم
آن جا که ستاره یی نگاهِ مشتاقِ مرا انتظار می کشد...



در نیم شبانِ عمرِ خویش ام، سخنی بگو با من
زودآشنایِ دیر یافته!
تا آن ستاره اگر تویی،
سپیده دمان را من
به دوری و دیری
نفرین کنم.







با تو
آفتاب
در واپسین لحظاتِ روزِ یگانه
به ابدیت
لبخند می زند.
با تو یک علف و
همه جنگل ها
با تو یک گام و
راهی به ابدیت.



ای آفریده ی دستانِ واپسین!
با تو یک سکوت و
هزاران فریاد.



دستانِ من از نگاهِ تو سرشار است.
چراغِ رهگذری
شبِ تنبل را
از خوابِ غلیظِ سیاهش بیدار می کند
و باران
جوبارِ خشکیده را
در چمنِ سبز
سفر می دهد...



۱۳۳۵


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *