+ - x
 » از همین شاعر
1 غزل آخرین انزوا
2 رُکسانا
3 برای شما که عشق تان زندگیست
4 مرد مجسمه
5 میلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد
6 سفر
7 باران
8 بیمار
9 شبانه
10 برخاستن

 » بیشتر بخوانید...
 مثال باز رنجورم زمین بر من ز بیماری
 هر کی بمیرد شود دشمن او دوستکام
 بیاد گذشته شب
 رفتم تصدیع از جهان بردم
 جان خراباتی و عمر بهار
 یا خفی الحسن بین الناس یا نور الدجی
 امروز چنانم که خر از بار ندانم
 به روح های مقدس ز من سلام برید
 برآ بر بام ای عارف بکن هر نیم شب زاری
 باده بده باد مده وز خودمان یاد مده

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

خُرد و خراب و خسته جوانیِ خود را پُشتِ سر نهاده ام
با عصای پیران و
وحشت از فردا و
نفرت از شما

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .





اکنون من در نیم شبانِ عمرِ خویشم
آن جا که ستاره یی نگاهِ مشتاقِ مرا انتظار می کشد...



در نیم شبانِ عمرِ خویش ام، سخنی بگو با من
زودآشنایِ دیر یافته!
تا آن ستاره اگر تویی،
سپیده دمان را من
به دوری و دیری
نفرین کنم.







با تو
آفتاب
در واپسین لحظاتِ روزِ یگانه
به ابدیت
لبخند می زند.
با تو یک علف و
همه جنگل ها
با تو یک گام و
راهی به ابدیت.



ای آفریده ی دستانِ واپسین!
با تو یک سکوت و
هزاران فریاد.



دستانِ من از نگاهِ تو سرشار است.
چراغِ رهگذری
شبِ تنبل را
از خوابِ غلیظِ سیاهش بیدار می کند
و باران
جوبارِ خشکیده را
در چمنِ سبز
سفر می دهد...



۱۳۳۵


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *