+ - x
 » از همین شاعر
1 در بهاران سری از خاک برون آوردن
2 دل و جانیکه دربردم من از ترکان قفقازی
3 سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه
4 ای غنچه خندان چرا خون در دل ما میکنی
5 چه شد که بار دگر یاد آشنا کردی
6 ای کعبه دری باز به روی دل ما کن
7 در دیاری که در او نیست کسی یار کسی
8 کار گل زار شود گر تو به گلزار آئی
9 چو ابرویت نچمیدی به کام گوشه نشینی
10 آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا

 » بیشتر بخوانید...
 آهنگی در سکوت
 واژه ها
 بادا هميشه رتبه ات ای دلربا بلند
  این چهره ی روز گار است
 کوشش نما که شعر نه الهام می شود
 دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن
 امروز چنانم که خر از بار ندانم
 بیا کز عشق تو دیوانه گشتم
 یکی دودی پدید آمد سحرگاهی به هامونی
 الا فی الغشق تشریفی و عیدی

۳.۶
امتیاز: ۳.۶ | مجموع آراء: ۵

نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم
سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم
من از دل این غار و تو از قله آن قاف
از دل بهم افتیم و به جانانه بگرییم
دودیست در این خانه که کوریم ز دیدن
چشمی به کف آریم و به این خانه بگرییم
آخر نه چراغیم که خندیم به ایوان
شمعیم که در گوشه کاشانه بگرییم
من نیز چو تو شاعر افسانه خویشم
بازآ به هم ای شاعر افسانه بگرییم
از جوش و خروش خم وخمخانه خبر نیست
با جوش و خروش خم و خمخانه بگرییم
با وحشت دیوانه بخندیم و نهانی
در فاجعه حکمت فرزانه بگرییم
با چشم صدف خیز که بر گردن ایام
خرمهره ببینیم و به دردانه بگرییم
بلبل که نبودیم بخوانیم به گلزار
جغدی شده شبگیر به ویرانه بگرییم
پروانه نبودیم در این مشعله باری
شمعی شده در ماتم پروانه بگرییم
بیگانه کند در غم ما خنده ولی ما
با چشم خودی در غم بیگانه بگرییم
بگذار به هذیان تو طفلانه بگرییم
ما هم به تب طفل طبیبانه بگرییم


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

saeid:

غم عشقه منو این غزل داره فریاد میزنه خوشحال شدم که برای غم منم غزلی بود




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *