+ - x
 » از همین شاعر
1 آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا
2 یا رب آن یوسف گم گشته به من بازرسان
3 ای آفتاب هاله ای از روی ماه تو
4 تیره گون شد کوکب بخت همایون فال من
5 ای کعبه دری باز به روی دل ما کن
6 راه گم کرده و با رویی چو ماه آمده ای
7 ای ماه شب دریا ای چشمه زیبائی
8 فریب رهزن دیو و پری تو چون نخوری
9 چه شد که بار دگر یاد آشنا کردی
10 رفتی و در دل هنوزم حسرت دیدار باقی

 » بیشتر بخوانید...
 یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش
 فدیتتک یا ستی الناسیه
 ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم
 ثباتش ده که میر شش جهات است
 نبود سواد بلکه بياض اين کتاب چيست
 رویش ندیده پس مکنیدم ملامتی
 بازآمدم بازآمدم از پیش آن یار آمدم
 تا ديدۀ من بر رخت ای سيمبر افتاد
 عاشقان بر درت از اشک چو باران کارند
 ز همراهان جُدایی مصلحت نیست

۳.۶
امتیاز: ۳.۶ | مجموع آراء: ۵

نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم
سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم
من از دل این غار و تو از قله آن قاف
از دل بهم افتیم و به جانانه بگرییم
دودیست در این خانه که کوریم ز دیدن
چشمی به کف آریم و به این خانه بگرییم
آخر نه چراغیم که خندیم به ایوان
شمعیم که در گوشه کاشانه بگرییم
من نیز چو تو شاعر افسانه خویشم
بازآ به هم ای شاعر افسانه بگرییم
از جوش و خروش خم وخمخانه خبر نیست
با جوش و خروش خم و خمخانه بگرییم
با وحشت دیوانه بخندیم و نهانی
در فاجعه حکمت فرزانه بگرییم
با چشم صدف خیز که بر گردن ایام
خرمهره ببینیم و به دردانه بگرییم
بلبل که نبودیم بخوانیم به گلزار
جغدی شده شبگیر به ویرانه بگرییم
پروانه نبودیم در این مشعله باری
شمعی شده در ماتم پروانه بگرییم
بیگانه کند در غم ما خنده ولی ما
با چشم خودی در غم بیگانه بگرییم
بگذار به هذیان تو طفلانه بگرییم
ما هم به تب طفل طبیبانه بگرییم


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

saeid:

غم عشقه منو این غزل داره فریاد میزنه خوشحال شدم که برای غم منم غزلی بود




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *