+ - x
 » از همین شاعر
1 تا چند زنم بروی دریاها خشت
2 از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن
3 هر ذره که در خاک زمینی بوده است
4 ز آن می که حیات جاودانیست بخور
5 بر شاخ امید اگر بری یافتمی
6 ترکیب طبایع چو به کام تو دمی است
7 زان پیش که بر سرت شبیخون آرند
8 ای دیده اگر کور نئی گور ببین
9 گر باده خوری تو با خردمندان خور
10 یک جرعه می ز ملک کاووس به است

 » بیشتر بخوانید...
 بار دگر جانب یار آمدیم
 ای از کرم تو کار ما راست
 بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت
 بوی حسرت
 سخن که خیزد از جان ز جان حجاب کند
 آن سفره بیار و در میان نه
 عشق شمس حق و دین کان گوهر کانی است آن
 ما صحبت همدگر گزینیم
 می خوردن و شاد بودن آیین منست
 هزار جان مقدس فدای سلطانی

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

دشمن به غلط گفت من فلسفیم
ایزد داند که آنچه او گفت نیم
لیکن چو در این غم آشیان آمده ام
آخر کم از آنکه من بدانم که کیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *