+ - x
 » از همین شاعر
1 تا چند اسیر عقل هر روزه شویم
2 وقت سحر است خیز ای طرفه پسر
3 هم دانه امید به خرمن ماند
4 دهقان قضا بسی چو ما کشت و درود
5 افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد
6 می لعل مذابست و صراحی کان است
7 خاکی که به زیر پای هر نادانی است
8 این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت
9 هان کوزه گرا بپای اگر هشیاری
10 ایدل تو به اسرار معما نرسی

 » بیشتر بخوانید...
 امروز مرا چه شد چه دانم
 باغهای معلق بابل
 چنان پیچیده توفان سرشکم کوه و هامون را
 زهرآگین
 ای جهان آب و گل تا من تو را بشناختم
 ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
 روزم به هجر تو بصفت چون شب آمده است
 فرست باده ی جان را به رسم دلداری
 تردید
 اگر می شد که دردم را برايت گريه می کردم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

دشمن به غلط گفت من فلسفیم
ایزد داند که آنچه او گفت نیم
لیکن چو در این غم آشیان آمده ام
آخر کم از آنکه من بدانم که کیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *