+ - x
 » از همین شاعر
1 افلاک که جز غم نفزایند دگر
2 با سرو قدی تازه تر از خرمن گل
3 چون حاصل آدمی در این شورستان
4 از آمدن بهار و از رفتن دی
5 هان کوزه گرا بپای اگر هشیاری
6 ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
7 چون لاله به نوروز قدح گیر بدست
8 می لعل مذابست و صراحی کان است
9 این عقل که در ره سعادت پوید
10 گرچه غم و رنج من درازی دارد

 » بیشتر بخوانید...
 آن کس که به دست جام دارد
 من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
 رفتی و ناله های دلم نا شنیده ماند
 هرکس که به ازدواج پابند شود
 پری دریایی
 تبسم ریز لعلش گر نشان پرسد غبارم را
 باریکه راه سرنوشت
 از رسن زلف تو خلق به جان آمدند
 چو برقی می جهد چیزی عجب آن دلستان باشد
 یا بدیع الحسن قد اوضحت بالبلبال بال

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

دشمن به غلط گفت من فلسفیم
ایزد داند که آنچه او گفت نیم
لیکن چو در این غم آشیان آمده ام
آخر کم از آنکه من بدانم که کیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *