+ - x
 » از همین شاعر
1 هرگز دل من ز علم محروم نشد
2 یاران موافق همه از دست شدند
3 یک قطره آب بود با دریا شد
4 آن لعل در آبگینه ساده بیار
5 افلاک که جز غم نفزایند دگر
6 چون عهده نمی شود کسی فردا را
7 ایدل همه اسباب جهان خواسته گیر
8 خشت سر خم ز ملکت جم خوشتر
9 دی کوزه گری بدیدم اندر بازار
10 گر می نخوری طعنه مزن مستانرا

 » بیشتر بخوانید...
 تنت زین جهان است و دل زان جهان
 جور و جفا و دوریی کان کنکار می کند
 عشوۀ دشمن بخوردی عاقبت
 حماقت
 جنگجوی پیر
 خبر داری که از غم آتشی آفروختم بی تو
 دوباره خسته خسته است و سوی كار می رود
 آن شکرپاسخ نباتم می دهد
 به خدا وقتی تو رفتی
 گنگ بودی و کس نمی فهمید آن طرف های شور و حال ترا

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

دشمن به غلط گفت من فلسفیم
ایزد داند که آنچه او گفت نیم
لیکن چو در این غم آشیان آمده ام
آخر کم از آنکه من بدانم که کیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *