+ - x
 » از همین شاعر
1 این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت
2 وقت سحر است خیز ای طرفه پسر
3 این کهنه رباط را که عالم نام است
4 آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشی
5 این کوزه که آبخوارهٔ مزدوریست
6 گر باده خوری تو با خردمندان خور
7 این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
8 یک جرعه می کهن ز ملکی نو به
9 این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت
10 ز آن می که حیات جاودانیست بخور

 » بیشتر بخوانید...
 زهی لواء و علم لا اله الا الله
 باز درآمد به بزم مجلسیان دوست دوست
 نهادم پای در عشق که بر عشاق سر باشم
 گر جان عاشق دم زند، آتش درین عالم زند
 چند بوسه وظیفه تعیین کن
 نفس آهسته کشيدن دل بيکار کجاست
 کهن پروردهء این خاکدانم
 ای شعشعه نور فلق در قبه مینای تو
 تاخت رخ آفتاب گشت جهان مست وار
 احساس

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

دشمن به غلط گفت من فلسفیم
ایزد داند که آنچه او گفت نیم
لیکن چو در این غم آشیان آمده ام
آخر کم از آنکه من بدانم که کیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *