+ - x
 » از همین شاعر
1 هر یک چندی یکی برآید که منم
2 من بی می ناب زیستن نتوانم
3 من می نه ز بهر تنگدستی نخورم
4 مائیم که اصل شادی و کان غمیم
5 دشمن به غلط گفت من فلسفیم
6 خورشید به گل نهفت می نتوانم
7 چون نیست مقام ما در این دهر مقیم
8 تا چند اسیر عقل هر روزه شویم
9 بر مفرش خاک خفتگان می بینم
10 برخیزم و عزم باده ناب کنم

 » بیشتر بخوانید...
 نعره آن بلبلان از سوی بستان رسید
 آن زلف مسلسل را گر دام کنی حالی
 دیدم رخ ترسا را با ما چو گل اشکفته
 هست امروز آنچ می باید بلی
 خوشا چشمی که او از ديدۀ دل ديده بان دارد
 فصل وصل
 من نشستم ز طلب وین دل پیچان ننشست
 از مه من مست دو صد مشتری
 اگر تو گرم و من سردم
 فریفت یار شکربار من مرا به طریق

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

دشمن به غلط گفت من فلسفیم
ایزد داند که آنچه او گفت نیم
لیکن چو در این غم آشیان آمده ام
آخر کم از آنکه من بدانم که کیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *