+ - x
 » از همین شاعر
1 هر راز که اندر دل دانا باشد
2 دهقان قضا بسی چو ما کشت و درود
3 این عقل که در ره سعادت پوید
4 یک جرعه می ز ملک کاووس به است
5 فصل گل و طرف جویبار و لب کشت
6 چون چرخ بکام یک خردمند نگشت
7 ایدل چو زمانه می کند غمناکت
8 زان کوزهٔ می که نیست در وی ضرری
9 ای آنکه نتیجهٔ چهار و هفتی
10 می خوردن و گرد نیکوان گردیدن

 » بیشتر بخوانید...
 هر چه دلبر کرد ناخوش چون بود
 بر شکرت جمع مگس ها چراست
 شاها بکش قطار که شهوار می کشی
 دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده
 در غم یار، یار بایستی
 بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی
 بکش بر دوش یا بر دار ما را
 نگارا لباس قشنگ تو خوش
 ای قدمت چراغ من!
 ای دل چه اندیشیدۀ در عذر آن تقصیر ها؟

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

دشمن به غلط گفت من فلسفیم
ایزد داند که آنچه او گفت نیم
لیکن چو در این غم آشیان آمده ام
آخر کم از آنکه من بدانم که کیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *