+ - x
 » از همین شاعر
1 هر سبزه که برکنار جوئی رسته است
2 یک قطره آب بود با دریا شد
3 قومی متفکرند اندر ره دین
4 چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
5 بر من قلم قضا چو بی من رانند
6 خیام اگر ز باده مستی خوش باش
7 ای دوست حقیقت شنواز من سخنی
8 من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت
9 گویند هر آن کسان که با پرهیزند
10 یک روز ز بند عالم آزاد نیم

 » بیشتر بخوانید...
 ندیدم مهربان دلهای از انصاف خالی را
 دوش می آمد و رخساره برافروخته بود
 جهان مهر و مه زناری اوست
 ای در غم بیهوده رو کم ترکوا برخوان
 تا چند حدیث پنج و چار ای ساقی
 فدیتک یا ذا الوحی آیاته تتری
 یار از دل من خیر ندارد
 میز
 بگشای چشم خود که از آن چشم روشنیم
 ای تو پناه همه روز محن

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

دشمن به غلط گفت من فلسفیم
ایزد داند که آنچه او گفت نیم
لیکن چو در این غم آشیان آمده ام
آخر کم از آنکه من بدانم که کیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *