+ - x
 » از همین شاعر
1 چون عهده نمی شود کسی فردا را
2 تا چند اسیر عقل هر روزه شویم
3 گویند بهشت و حورعین خواهد بود
4 گویند کسان بهشت با حور خوش است
5 زان پیش که بر سرت شبیخون آرند
6 در دایره ای که آمد و رفتن ماست
7 بر شاخ امید اگر بری یافتمی
8 قانع به یک استخوان چو کرکس بودن
9 از جرم گل سیاه تا اوج زحل
10 تا زهره و مه در آسمان گشت پدید

 » بیشتر بخوانید...
 شمع دیدم گرد او پروانه ها چون جمع ها
 قلمم زاده نیزار غم است
 یا مخجل البدر اشرقنا بلالا
 به باغ و چشمه حیوان چرا این چشم نگشایی
 ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
 استخاره های انتخاباتی
 ز من گیر این که مردی کور چشمی
 عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نیست
 زان کوزهٔ می که نیست در وی ضرری
 زمین به قبرستان منتهی می شود

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

دشمن به غلط گفت من فلسفیم
ایزد داند که آنچه او گفت نیم
لیکن چو در این غم آشیان آمده ام
آخر کم از آنکه من بدانم که کیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *