+ - x
 » از همین شاعر
1 چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد
2 دشمن به غلط گفت من فلسفیم
3 چندان که نگاه می کنم هر سویی
4 بر چهره گل نسیم نوروز خوش است
5 یاران موافق همه از دست شدند
6 می خور که فلک بهر هلاک من و تو
7 گر شاخ بقا ز بیخ بختت رست است
8 خیام اگر ز باده مستی خوش باش
9 ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
10 از رنج کشیدن آدمی حر گردد

 » بیشتر بخوانید...
 بار دیگر از دل و از عقل و جان برخاستیم
 فعل نیکان محرض نیکیست
 ای غنچه خندان چرا خون در دل ما میکنی
 نیست خاکسترما شعله صفت بسترما
 عقل بند ره روان و عاشقانست ای پسر
 صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست
 شب شکستن فانوس
 چون نداری تاب دانش چشم بگشا در صفات
 همه چون ذره روزن ز غمت گشته هوایی
 چو او باشد دل دلسوز ما را

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

دشمن به غلط گفت من فلسفیم
ایزد داند که آنچه او گفت نیم
لیکن چو در این غم آشیان آمده ام
آخر کم از آنکه من بدانم که کیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *